تبليغاتX

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

میخواهم زنده بمانم
طبق قراری که باخودم گذاشتم آنلاین نویسی را ادامه میدهم وقبل از اینکه کسی از فونت بگوید باید بگویم همین که هست میخوای بخون نمیخوا....

این قسمت رو تقدیم میکنم به...سالارحسین پور...با آرزوی مرگ دشمنانش

 

وسط جمله ام نشستی وقهقه زنان گفتی نه نداره .چند شب روزشد؟چندروز شب شد؟چند خورشید روی اسمان نشست که زمانی رسید که توی جمعیتی سبزپوش  شعار زنده باد مرده باد  میدادی تا چشم کار میکرد آدم بود با مشت هایی که باد را میشکافت .توی همان میدان بیضی شکلی که وسطش مجسمه یک نیمه مرد نیمه زن را با گردن کج دار زده کاشته بودند .تو باخودت فکر کردی اگر انها میتوانستند بچه دار شوند چه جانوری میزاییدند.دلت میخواست توی صف اول باشی وبه سربازهایی که روی زانو بایک چشم بسته ویک چشم باز اسلحه اشان را بتو نشانه گرفته بودند مشت پرت کنی اما مردهایی که ردیف جلوی صف را تشکیل میدادند شکل سیم خاردار بهم چسبیده بودند انگار که هیچ راهی جز پشت سرشان حرکت کردن نبود.به صورتهای صف جلونگاه که کردی تصویر من توی ذهنت نشست ُا همان چشم زیر گود رفته /که باعث میشود باخودت فکر کنی که آیا این انسان از ابتدای خلقتش تا بحال خوابیده؟نعره بزنی:بذار برم جلویا نزنی بی فایده ست چون مردهای صف جلو کر مادرزاد هستند واز کلمات فقط همان چند شعار را که توی مشت هاشان پیچانده اند بلدند.عجله نکن تو میدان میرسی .حتی به فاصله ی چند پلک هم نمیکشد که تو روی سینه ی یک سرباز  که تا همین چند ثانیه ی قبل با ابهت اسلحه اش را به سمتت نشانه گرفته بود نشسته ایی ومشت به صورتش میکوبی .سرباز بی هیچ تقلایی با لبخندی که خون حرف اول وآخرش است به تو نگاه میکند درست توی لحضاتی که من تمام تنم را یک درد خرد کننده میکاود در ساعاتی که انگار حلقم زبانم را بلعیده ونمیتوانم فریاد بزنم محکمتر.بیاد مادری که سالها پیش نداشتی ودائم دست به بغل کج میکرد وسرنگ میفرستاد لای پوستش میزنی/بیاد خواهری که بعداز طلاق شلوار فاق کوتاه تنگ  مشکی پوشید وتوی اتوبان ایستاد میزنی بیا پدری که از پشت تورا بغل گرفت وبه سینه های تازه رست چنگ انداخت میزنی بیاد اقا معلم وکشیده هایی که برای  معنی زندگی ات خوردی میزنی /بیاد من... بیاد من..درست توی لحضاتی که دکتر گوشی اش را از روی قلبم بیرون کشید وگفت کارت تمومه نهایتش دوماه دیگه  ..نه نمیزنی سنگ از پشت دست روی زمین می افتد وتوبا دست  روی زانو خم میشوی نفس نفس میزنی .و به سرباز نگاه میکنی وان خال کنار بینی کجش وبا خودت فکر نمیکنی که چرا نکشتی اش .روی همان سنگ مینشینی ودست زیرچانه میگذاری وبه فکر می روی .من هرچه سیگار می کشم هرچه جلوی اییینه اسلحه ایی که از توخریده ام را روی شقیقه ام میگیرم نمیمیرم .روی تختم دراز میکشم وبخواب میروم .صبح رسیده ونرسیده تو از دیوار خانه ام خودت را بالا میکشی ووبا لگد زدن به در هال وارد خانه ام میشوی. من از خواب میپرم اما پلک روی پلک فشار میدهم تا تو فکر کنی خوابم .روی سرم می ایستی .تازه یادت می اید که ای وای اسلحه ات یادت رفته اشکالی نداره یه جور دیگه انجامش میدم اما بذار اول دلی از عزا در بیاریم ..سراغ یخچال خانه که میروی یک یاداشت توجه ات را جلب میکند :اگه یادت رفته اسلحه بیاری اسلحه توی فریزه .لب دور زبان میچرخانی اول برای خودت شیر میریزی وبعد اسلحه را برمیداری ولوله اش را میگذاری روی قلبم .نمیتوانم چشم باز نکنم /بلند که میشوم به سرعت اسلحه را عقب میکشی و میگیری زیر چانه ی خودت تکون بخوری خودمو کشتیم .خواهش میکنم اینکارو با من نکن اسلحه را سمتم میگیری میگویی مزخرف نگو .خودم را پرت میکنم زیر پاهات وزار میزنم از اون اسلحه فقط برای شلیک شدن به من استفاده بشه نمی گویی چخوف فقط گفته شلیک بشه نگفته به کی.نوک اسلحه ات را زیر چانه ام میگذاری وسرم را بالا میکشی ومیپرسی احمق تو مثلا خدای منی توکه نباید اینقد ضعیف باشی من باید به پات بیفتم نه تو.خودم را جمع میکنم و روی لبه ی تخت مینشینم ومیگویم مگه من تورو سفارش ندادم؟مگه توپول نگرفتی که منو بکشی ؟زودباش کارتوبکن .سکوتت که بین امان مینشیند باعث میشود بگویم نکنه ..نکنه ..اخمهات توی هم میرود سرت ارام ارام پایین می اید و میگویی آره شدم /اه خدای من چه میشد میتوانستم سرم را روی سینه هات بگذارم وبگویم گربه ی ملوس من اشکالی نداره منم شدم یا دودستم را دور کمرت حلقه کنم وهمراه با زار زدن بگویم تودلیل جز به جز من نفس به نفس من هستی چه اشکالی داره ملوسکم باهم میریم توی همین فکرها بودم صدای شلیک توی گوشم پیچید ....نه.......نه......توغرق خون بودی غرق خون ...ومن توی دریایی از خون تو نشسته بودم مات ومبهوت بی انکه بدانم حالا چه باید بکنم در کسری از ثانیه توی خیابان بودم خیابان خلوت بود همه چیز تار دیده میشد .مردی از دو ر به من نزدیک شد تا من پیراهن سبزش چنگ بزنم وبگویم کمک آقا کمک.. مرد بی آنکه بپرسد برای چه کمک میخواهم هلم داد وبه پیراهن سبزش که رد انگشت خونی ام افتاده بود چنگ انداخت ونعره زد خونی اش کردی احمق/دوباره دست بهم قلاب کردم وبی انکه اینبار دست بهش بزنم گفتم خودکشی..مرد بازهم نگذاشت حرفم را تمام کنم ونعره فایده نداره زنگ بزنید غسال خونه ..مرده رو که نمیشه زنده کرد برادر ..ومن حتی با خود فکر نمیکنم که مرد از کجا فهمیده به سرعت خودم را به خانه میرسانم تو نیستی .فقط ردی از خون در خانه هست که انهم جای پای من است همینطور که به رد خون نگاه میکنم صدایت توی گوشم میپیچد..خیلی سعی کردم کمکش کنم /  وضعیتت اون باعث میشد من کات نکنم /دلم بحالش میسوخت /حالا که فکر میکنم میبینم چقدر احمق بودم /حتی اون روزایی که باهاش بودم کلی خودمو سرزنش میکردم /یه رابطه ی احساسی بود/یعنی اون وقتا هم فکر میکردم؟/من گفتم تو زندگی من بهتر از اون میاد؟/پس من چقدر اون وقتا احمق بودم که../نه اتفاقا من از اون آدمهام که شماره میدم /زنها از چه جور مردهایی خوششون میاد؟/مغرور/در عین حال احساساتی/پرکار /مایه دار/پولدار/پول پرست ..من خیلی خواستم از این وضعیت درش بیارم اما../بدجور دیگه ../بهرحال من یه نویسنده ام /پرکار نبود /.پرکار یعنی چی؟خب معلومه ؟پول دار نبود پولدار نبود پول دار نبود پول دار نبود پولدار نبود .... سرم گیج میرود پولدار نبود پولدار نبود /پولدار......ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 5:48  توسط محمد محسنی   | 

اینروزا حوصله ی نوشتن ندارم این روزهای کشدار اخر پاییز که سرتاسرخاطره اند دارند نفسم را میگیرند فقط یک کلمه است تولد ،اماهمین یک کلمه دارد جانم را میگیرد هرچند این شب یلدای لعنتی خبراز تمام شدن پاییز دارد اما فصلی دردناک تروعبوس ترصبح فردا می اید متن ادبی که دوسال پیش در همین حال هوا نوشتم تقدیم میکنم به کسانی که از این دوفصل متنفرند

 

 

یک مرد دلتنگ شد یک مرد برای خودش دلتنگ شد یک مرد خواست زندگی را نفس بکشدیک مرد خواست خودش را بخند یک مرد خواست خودش را گریه کند یک مرد خواست خودش را استفراغ کند یک مرد میخواست آنقدر استفراغ کند که دنیا بالا بیاورد.یک مرد میخواست دوتا باشد یک مرد توی لجن دست و پا زد یک مرد بی دلیل  صبح هاگریه کرد.یک مرد در خودش فرو رفت.یک مرد از فرو رفتن ترسید.یک مرد از بیرون امدن وحشت داشت  یک مرد از آدمها ترسید .یک مرد گرسنه شد.یک مزد میخواست بمب ببلعد.یک مرد میخواست منفجرشود

یک مرد........یک مرد.... ................ یک مرد.....مرد ......تمام کرد...منفجر شد ......ترکید ........قطعه قطعه شد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 4:52  توسط محمد محسنی   | 

تصمیم گرفتم آنلاین نویسی کنم در صدد بیرون کشیدن یک رمان از این کار هستم از این به بعد هر شب بطور انلاین این رمان را ادامه خواهم داد..چی گفتید؟برای کی؟از من پرسیدید برای کی؟چی؟مخاطب ندارم؟من مخاطب ندارم؟نه من مخاطب ندارم؟اصلا خودت مخاطب نداری .من مخاطب دارم  خوبشم دارم فقط یکم نظر ندارم .تازشم نظر میخوام چیکار ؟کلی نظریه تو دنیا هست که بی هیچ استفاده ایی داره خاک میخوره.چی؟خفه شم؟..

تقدیم به انبوهی از مخاطبینم که ...

قسمت اول

روبروی ام نشسته است دارد با ان چشم های مورب مشکی اتشم میزند .وقتی لب های چاک انار ی ا ش میجنبد مثل همیشه زمان آتش میخورد ومن گیجم .بسختی معنی جمله اش: (توروخدا تمومش کن من تحملشو ندارم) را میفهمم چشم از صورتش برمیدارم تا بتوانم بگویم : اما تو همه چیز منی اگه نباشی من..من..دستش را دور پاهاش حلقه می کندو میگوید به نظرت خیلی هندی نشده؟حق دارد اما باید یک جوری  راضی اش کنم دست زیر چانه میچسبانم وبه ابرهایی که مثل برق از روی خورشید میگذرند نگاه میکنم وبریده بریده میگویم نه.. نه...نه.. تا..ریخ نباید تکرار بشه نه ..نه .عکس العمل اش قابل پیش بینی است مثل همیشه به صورتش چنگ می اندازد ونعره میزند پس من چی؟گوربابای تاریخ/خودخواه نباش/یکم به من فکر کن لعنتی/حرفش منطقی ست اما نه ..نه تاریخ نباید تکرار بشه نه. جیغ بکشد :بذار یه بار هم که شده خودم واس خودم تصمیم بگیرم یا نکشد من مرغم یک پا دارد. دود سیگار را میکشم توی ریه هام ونه را توی دهانم میکشم گریه اش گرفته مثل ان روزها که روپوش خاکستری به تن مقنعه مشکی به سر پشت نیمکت های پراز یادگاری مینشست .کسی کنار تخته سیاه گچ بدست در حال نوشتن جمله ایست :معنای زندگی چیست .مردبه سمتت برمیگردد وانگشت اشاره اش رابه سمتت هدف میگیرد_این جریمه شماست/

وتوانگشت به سینه ی خودت فشار میدهی ومی گویی اقا اجازه ما؟

صورت توی ریش فرو رفته ی مرد چروک میخورد مگه غیر شما کسی دیگه ایی توی این کلاس هست؟تو همینطور که به خال سیاهی که روی نوک بینی مرد سبز شده خیره ایی به این فکر می کنی که حالا باید چکار کنی که مرد نعره میکشد:بیروووووووون تا جواب سوال رو پیدا نکردی حق برگشتن به کلاسو نداری .انروزها که یک عروسک بدون سر وبدون لباس همه ی زندگی ات شده بود فکرمیکردی جواب سوال دراغوش کشیدن عروسک وشبهابرای بدن بی سر اون زار زدن است اما ازسرخی کشیده ی اقا معلم میفهمی که اشتباه کرده ایی سالها میگذرد وتو روزها را با کشیده ها وفیگورهای متفاوت اقا معلم سپری میکنی تا اینکه احساس میکنی پشت پیراهنت چیزی در حال جوانه زدن است دیگر شبها بالش بغل نمیزنی وبرای عروسک بی سر گریه نمیکنی حالا برای خودت گریه میکنی من آنقدر سیگار میکشم انقدر به قدم هایم درحال راه رفتن نگاه میکنم که خوابم می برد خوابیده ونخوابیده سنگینی نگاهت روی کتفم حس می کنم سر ازمیز بلندکه میکنم باز ان خط عمود بین دو ابروت دلم را ریش ریش میکند بادست لرزانت دستم را میگیری ومیپرسی؟چندسالمه؟با پشت دست پلک پاکنان جواب میدهم 14یا15میخوره .باهمان خط عمود بین دوابرو با همان معصومیتی که در سلول به سلولت فریاد میزندمی گویی تورو خدا خواهش میکم من نمیتونم اینکارو با من نکن من تحملشوندارم .با خودم فکرمیکنم چه باید بگویم بگو..بگو..خمارم نه ..نه..بگو پیدا میکنی وقتی وارد بقالی محله اتان میشوی ومیبینی مرد پشت دخل نیشش تا بناگوش بازشده دستپاچه نشو..نگویعنی هیچ راهی نیست .در یک چشم بهم زدن توکنار بسترم نشسته ایی ودست روی پیشانی ام گذاشتی ایی ومیپرسی تب داری؟نمیگویم تب نه سراسراتشم .میگویم چطورمگه ؟دست روی سینه ام میکشی ومیگویی اخه همش کارای احمقانه میکنم فقط به اندازه دوساعت خواهش میکنم .مگرمیشود وقتی دست لای موهای عرق نشسته ام میگذاری به تو نه بگویم .خیره شدن به سقف باعث میشود سر روی سینه ام بگذاری وبگویی قول میدم تاریخ تکرار نشه تورو خدا نه نگو...مگر می شود بتو ..بتوکه تنها معنای زندگی ام هستی نه گفت چشم که میبندم تو رفته ایی توی خیابانی که آدم هاش مدام بهم تنه میزنند بی انکه کسی اعتراضی داشته باشد تو بارها سعی میکنی جلوی یکی از عابرین را بگیری اما جواب فقط تنه است وبس .از دور دست صدایی ببخشید گویان دارد به سمت تو می اید انقدر بتو نزدیک شده که حالا میتوانی خط دور گردن وخال روی بینی اش را ببینی اما امیدت به یاس تبیل می شود وقتی که بتوهم مثل بقیه تنه میزند وازکنارت عبور میکند اما نه اودوباره برمیگردد ودست گوشتالودش شانه ات را لمس میکند وبا صورتی که نیمی از ان جوش است ونیمی دیگر ترک های حاصل از جوش میپرسد:ببخشید من دنبا ل معنی زندگیم میگردم شما نمیدونید چه جوری باید پیداش کنم؟نمیدانی سر روی شانه اش بگذاری وزار بزنی یا روی زمین غلت بخوری قهقهه.بسختی طوری که انگار میدانی ونمی خواهی بگویی نه راتوی دهانت میکشی پسرک لبهاش را جمع میکند وبا پلک زدنی که معلوم نیست از سرتشکراست یاغیض از کنارت میگذردهنوز چند قدمی برنداشته که دوباره برمیگردد ودچشمهای میشی اش را تنگ میکند ومی گوید :به نظر شما این نمیتونه یه کد باشه ؟چند دقیقه بعد بدون اینکه کوچکترین حسی به او داشته باشی کمر خم می کنی ودامنت را بالا میزنی وهمینطورکه از پنجره به تنه زدن آدمهای توی پیاده رونگاه میکنی به این فکر میکنی که چقدرپیدا کردن معنای زندگی می تواند دردناک باشد .به من فکر میکنی به اینکه ایا واقعا این یک کابوس نیست به اینکه ایا توی کابوس من گرفتار شده ایی؟ به رویایی فکر میکنی که بیشتر به کابوس می ماند ..چشم میبندی وخودت را توی اولین روزی میبینی که برای اولین بار مرا توی کافه دیدی.  هنوز اولین جمله را روی دفتر سفیدی که قبل از ورود به کافه خریده بودم ننوشته بودم که تو با موهای صاف پرکلاغی که روی دو طرف گوشهات ریخته بود وارد شدی .نوشتم تاریخ نباید تکرار بشه وبعد به چشم هات خیره شدم به ان چشم ها که دیوانه ات میکند با ان لبها که چاک انار است با ان صورت گرد که میتوانست جای خورشید در اسمان بتابد .ننوشتم کاش مال من بودی توی دلم گفتم که همینطورکه پاهات همدیگر را ضرب میکردند نزدیکم شدی ولب به گوشم چسباندی وزمزمه کردی مطمئنی میخوای مال توباشم؟می ترسیدم از اینکه سربرگردانم وباهات چشم توی چشم بشوم میترسیدم ..میترسیدم سربرگردانم وتونباشی میترسیدم سربرگردانم ببینم دوباره تاریخ تکرار شده وتو کنار یک مرده لندهور که لبش توی سیبیلش گم شده نشسته ایی وبعد مرد هی مرا نشان تو میدهد وقهقهه میزند دوباره ...تاریخ...دوباره...؟بازم؟..جانم بالا امد تا آره را گفتم چشم بستم بازکه کردم تو انطرف میز روبروی من نشسته بودی وداشتی با ان چشمهای مورب مشکی نگاهم میکردی هیچ چیز نبود ..کافه نبود..کافه من پیرنبود بار قهوه ایی کافه نبود..تابلوهای 10در10با آن صورتهای چروکیده نبود..میز/صندلی/دیوار/زمین/هوا/نبود.فقط تو بودی ویک جفت چشم که با پلک های گاه به گاه ش به من میفهماند هنوز زنده ام همینطور که خمیده بودم روی میزو خیره چشمهات پرسیدم یعنی حقیقت....وسط جمله ام نشستی وقهقه زنان گفتی نه نداره .چند شب روزشد؟چندروز شب شد؟چند خورشید روی اسمان نشست که زمانی رسید که توی جمعیتی سبزپوش  شعار زنده باد مرده باد  میدادی تا چشم کار میکرد آدم بود با مشت هایی که باد را میشکافت

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 6:16  توسط محمد محسنی   | 

کماکان زنده ام وکماکان بخاطر سوراخ بودن جیب هام زندگی ودوستانی که قبلا جانشان (البته از آنجایشان)برایم در میرفت انکارم میکنند کماکان حساب کتاب سرم نمیشود و دو دوتای من 14یا 16یا حتی صفر گاها نتیجه میدهد وبه همین دلیل...همیشه تا ابد دهر،من بدهکار این دنیا  آن دنیا(که نیست)هستم شبه ترانه ام را که در سالگرد تولد خانه ی ترانه خواندم را تقدیم میکنم به ...

به :م_و

                  م_ل

 

وقتی تمومه زندگی ام تو حسرته نبودنه

تمومه واژهای من راجع به جون سپردنه

توسلول ثانیه ها نفس برای من کمه

تموم این دلتنگیا خودکشی یه آدمه

 قصه ی پوچ لحضه ها خراب بی توبودنه

من خیلی وقته مرده ام هرچندکه قلبم میزنه

کاش بدونی که قلب من درگیره چه جنونیه

 زندونی تو قفس باشه چه آسمون زندونیه

یکی توقلب آدماس اما از تنهاییش میگه

زبونشواز بی کسی بلعیده تا هیچی نگه

میگه چی میشه خدا زمین به اسمونش برسه

انگار یکی دلش میخواد لیلا به مجنون نرسه

سریه ساعت نحس توی چین خندهات

یکی منفجر میشه لای چاله ی لبات

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 4:30  توسط محمد محسنی   | 

اینروزها فقط چهار دیوار اتاقم مرا میفهمند اینروزها جز برای سیگار گرفتن سعی میکنم کمتر ریخت آدمها را ببینم اینروزا همه چی بو میده اینروزا دائما در حال عق زدنم وقتی میشنوی پول نداشت من..وقتی میشنوی اصلا رابطه ایی... وقتی عشق ...بی خیالش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:20  توسط محمد محسنی   | 

خدانگهدار وبلاگ سه ساله ی من خدا نگهدار داستانهای سوخته خدانگهدار ......خدانگهدار شعر های خونین خدانگهدار.. ز...ن..

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 6:56  توسط محمد محسنی   |