برای تو بخاطر مسافرت نیمه تمام بخاطر عیدی های نداده ام بخاطر تمام غصه ها یی که خوردی بخاطر قطره به قطره ی اشکهایی که ریختی بخاطر همه ی آن روزهایی که جنگیدیم وسربلند بیرون آمدیم بخاطر یک الفت نشکستنی بخاطر یک هفته درد کشیدن اما ...به با گذشت ترین انسان زندگی ام
به سمی که دم و بازدم این نفس ها را مدیون اویم
پاهاش را توی سینه جمع کرده بود و به قاب عکسی خیره شده بود که در آن دخترکی دست روی دماغ گذاشته بود سردی موزاییک به کپل هاش نفوذ کرد صدای کشیده شدن کفشی روی زمین توی گوشهاش دوید یک جفت دمپایی سیاه ویک زن ترکه ایی با روپوشی سفید روبروش ایستاده بود
چرا اینقدر دیر؟
سلیم مردمک چشمهاش تنگ شد
اتفاقی افتاده؟
همتون شکل همید کارد که به استخوانتون رسید تازه سروکله اتون پیدا میشه.
هیچ قولی نمی تونم بدم .هرکاری از دستم بر بیاد میکنم تا... فقط دعا کنید که........
وآنجا بود که سلیم سنگینی سقف را روی شانه هاش حس کرد منتظر بود زمین دهان باز کند تا اورا ببلعد در آآن روز که برف همه جا را سفید کرده بود همان روز که آدم برفی اشان را توی پارک ساخته بودند وسلیمه سنگ جای لب آدم برفی گذاشت بهش گفته بود _دوس داری این آدم برفی بشه بچه ات
سلیمه ابروهای هفتی اش رابهم چسباند وهمینطور که شال گردن صورتی اش را دور گردن آدم برفی میپیچاند جواب داد چون تو ساختی اش آره و بعد باهم خندیدند
چندماه بعد توی یک روز آفتابی روی نیمکت چوبی همان پارک سلیم دستش را فرو کرد توی انبوه پریشان موها ونعره زد تو دیوونه ایی
خل شدی؟میخوای بیچاره مون کنی؟سه ماه بعد سلیم دوزانو روی موزاییک ها نشست و سرش را گذاشت روی زانوهای سلیمه و زار زد تورو خدا اینکارو نکن هردوتامونو سنگسار میکنن .منو تو به درک اون بدبخت چه گناهی کرده؟
سلیمه دستی به شکم برامده اش کشید واز جای برخاست چادرش را دور کمرش تاب داد وصدا ش را پیچاند توی گلو وگفت جنایت که نکردم بچه امه
بچه اکه را که گفت دندانهای ردیف اش خوردند توی چشم سلیم
خب بچه ی منم هست
سلیمه مثل وقت هایی که عصبانی میشد دندان هاش را بهم فشار داد لب گزید وغرید :اگه بچه اته پاش وایسا ..
سه روز بعد بود که سلیمه کله اش را کرده بود توی جوب وهمینطور که محتویات صبحانه اش را قی میکرد بریده بریده گفت میخوام داشته باشم امش دلم میخواد عین خودت بشه وآنجا بود که اشک توی چشمهای سلیم حلقه زد تا سلیم با دوتا دستهاش صورت سلیمه را توی پنجه بگیرد وزار بزند خواهش میکنم تمومش کن ..اینکارو با من نکن سلیمه .خواهش میکنم من چه جوری تو روی بابات نیگا کنم واما جواب سلیمه چیزی نبود جز قی کردن رشته های سفید آش روی پیراهن سلیم
کاج های کنار خیابان میلرزیدند پیاده رو خالی از عابر بود برگهای زرد ومچاله شده سنگ فرش خیابان را پوشانده بودند سلیم انگشتانش را فرو کرد توی پنج انگشت سلیمه وگفت خب خودت شنیدی که دکتر چی گفت؟ حالا چی میگی؟سلیمه سکوت کرد ونگاهش را به دور دست فرستاد تا اینکه یک لایه چروک بی افتد به صورت سلیم تا داد بزند نکنه بازم میخوای نیگهش داری؟والتماس ها و گریه ی سلیم که هروز شدت بیشتری پیدا میکرد
ببین سلیمه تا وقتی من هستم اونو میخوای چیکار ؟من که نمردم بندازش قول میدم بیام جلو .ببین سلیمه بابات بیست ساله که با من دوسته مامانت مثل خواهر من میمونه توی نیم وجبی داری همه چی رو خراب می کنی ببین سلیمه اونا به من نه نمیبگن با این توله ایی که تو اون لامصب خوابیده کارمون بیخ پیدا میکمنه
وجواب تمام التماس ها و گریه ها ونعرهای سلیم یک کلمه بود .نه
کسی با روپوش سفید تمام راهرو را میدود صدایی از بلند گو توی گوش سلیم میپیچد آقای دکتر امینی به بخش ...
فقط دعا کنید جمله ایی که مته ی مغزسلیم شده بود و داشت جمجمه اش را سوراخ میکرد پرستار رفته بود انگار هیچ وقت نبوده انگار اصلا وجود نداشته وبعد دستی شانه ی سلیم را تکان داد وگفت مریض چه نسبتی با شما داشت؟
به یک هم نفس بخاطر تمام روح درد ها
به سمی عزیزم
عضلاتتش سفت میشوند نفس اش به شماره می افتد وبعداز خواب میپرد
نفس نفس میزند دست اش را میگذارد روی قلبش ونفسی عمیق میکشد عرق سردی روی پیشانی اش غل میخورد روی دماغ اش جاخوش میکند پنجه اش را لای موهاش فرو میبرد و کشداروعمیق نفس می کشد
به دستشویی میرود دست اش را زیر شیر آب میگیرد وآبها را پخش میکند روی صورت اش_به آینه خیره که میشود پوست صورت اش چروک میخورد مردمک چشمها گشاد میشوند نعره زنان به سمت هال میدود . دوروبراش نگاه میکند همینطور که چشم میدواند توی هال دورخودش چرخ میزند وکلماتی نامفهوم برزبان می آورد .کلماتی گنگ و بی معنی از سر عجز وناتوانی
آرام روی پنجه مینشیند احساس غربت اش دوچندان میشود وقتی که میفهمد حرف زدن را از یاد برده .شاید جمله ی من کی هستم میخواهد بگوید که همراه با چمباتمه زدن روی زمین توی دهان اش نمیچرخد وبعد یک جور فریاد خفیف سر میدهد انگار که میخواهد بگوید کسی صدای منو میشنوه؟یا آهای کسی اینجا نیست؟ ؟ اینبار زار نمیزند میخندد شاید از خنده زار میزند متاسفانه در این لحضه هیچ دلیلی برای خندیدن اش پیدا نمیکنم بلند میشود و براه می افتی_ کجا ؟
احتمالا نه خودت میدانید نه من _به دیوار آویزان میشود وازروی دیوار خودش را پرت میکند توی پیاده رو .انگار دنبال کسی میگردد که از گذشته ات خبر داشته باشد _ پیرمردی کنار جوی نشسته وچرت میزند نگاهی خریدارانه به سرتاپاش می اندازد ومیپرسد؟ غریبی؟میخواهد بگوید میخواهد تمام فریاد های درگلو خفته اش را بپاشد توی صورت پیرمرد_اما بی فایده است هرچه تلاش میکند واژها کنار هم نمینشیند وبازهم کلمات بی معنی توی دهان اش میچرخد و میچرخدتا پیرمرد بخندد وسیگارش را بیتکاند روی زمین ودستش را فرو کند توی ریش پرازچرکش و بگوید ولش کن اصلا چه توفیری داره جوون آسمون خدا همجاش همین رنگه این را میگوید ودست دراز میکند وبا صدایی بریده بریده میگوید سه روزه غذا نخوردم یه پولی به من کمک کن شاید جوانک باخوداش فکر میکند که پول دیگر چه زهرماریست ؟پیرمرد چهار دست وپا به سمت اش می آید دندانهای زردش می افتند توی چشم اش ترس توی دل اش زبانه میکشد به دوقدمی اش که میرسد به پاهای برهنه اش خیره میشود ولب میگزد و خشکش میزند جوان او دور میشود اما او نگاهش را روی نگشتان بدون کفش جوان نگه داشته تا اینکه کسی توی گوش جوان داد میزند بامیه دارم بامیه آقا بامیه تازه بدم؟ بامیه راتوی مشت میگیرد وخیره میماند به پسرک .بامیه را فرو میکند لای انبوه پریشان موها . پسرک لبهاش را توی دهنش جمع میکند وبه ابروانش گره ایی میزند و میگوید مسخره کردی مارو؟ یک لایه چین به پیشانی اش می افتد میپرسد اهل اینجا نیستی؟ چشمان پسرک درشت میشود چرا اینجوری نیگام میکنی ؟ مرد جوان تمام سعی اش را بکار میگیرد که حرف بزند اما انگار که واژها با اوقهر کرده اند
_ یعنی چی عمو؟این دیگه چه زبونیه؟ پسرک نگاهی به پاهای برهنه ی جوان می اندازد ومیگوید آها حالا فهمیدم از خارجه اومدی آره ؟ پسرک هم انگار که کشف مهمی کرده باشد صدایش را میفرستد ته گلویش ومیگوید خوردنیه اسمش بامیه ست بامیه یکی از بامیه هارا به سمت دهان میبرد وشروع به جویدن میکند جوان بامیه را میبلعد چنان به بامیه گاز میزند که صدای بهم خوردن دندانهای فک بلا و پایین توی گوش پسرک میپیچند هنوزدوگام به جلو که دوباره صدای پسرک را میشنود مستر کجا؟پول یادت رفت دستش را دراز میکند سمت اش ومیگوید قابلی نداره میشه دویست تومن .جوان زبان اش را دور لبش میچرخاند قهقه میزند وبعد برمی گردد که به راه اش ادامه دهد اینبار پسرک داد میزند هووی با توام کجا میری میگم میشه دویست تومان .جوانک بی توجه به حرف پسرک به راهش ادامه میدهد _حتی خودش نمیفهمد چه اتفاقی برایش می افتد که باعث میشود چشمانش سیاهی برودو سرش گیج _همجا سیاه است جزتاریکی چیزی نیست وبعد کم کم در را در عضلات اش حس میکند صدای پسرک را میشنود که نفس نفس میزند و میگوید این صدتومن
این دویست تومن _ به چهارصد که میرسد دیگر صدای نفس های پسرک را نمیشنود توی خودش مچاله شده و درد توی تن اش ساکت میشود چشم که بازی میکند هرچه چشم میدواند اثری از پسرک نیست دست اش را میپیچاند دور سرش وبراه می افتد تا اینکه از ضربه ایی ناگهانی به زمین می افتد دخترکی است جواان با دامنی بلند که وقت راه رفتن زمین را جارو میزند ابروان سیاهش بهم میچسبند زل میزند به جوان وفریاد میزند بالاخره پیدات کردم دخترک روسری اش را میکشد روی سرش وبا چشمهای ملتهب فریاد میزند تو یک روز دنیا رو نجات میدی دست جوان را میگیرد توی دستش _
بیا بریم. سرمای دستش پخش میشود توی دستهای جوانک روی لبه ی جوی مینیشند جوانک ناگزیر مجبور به نشستن میشود کف دست مرد جوان را میگیرد توی دستش نگهی گذار بهش می اندازد و توی گوش جوان زمزمه میکند تو نشون شده ایی رو تو حساب باز کردن یک نفر میخواد تورو جادوکنه به خطهای دست دقیق میشود و ادامه میدهد فکر میکنم موفق هم میشه یه مریضی عجیب میگیری یه روز صبح یداری میشی میبینی زندگی کردن یادت رفته تمام موهای تنت سیخ میشوندشاید داری احساس میکنی که حالا میتوانی چرخش زمین را حس کنی.دخترک رمالانگار که بخواهد با چشمهای
آبی اش لیس ات بزند نگاهد میکند و میپرسد ها؟چیه؟خب چی میگی؟ دستت را پرت میکند به سمتی و میگوید حتما میخوای بگی من کلاشم من کلاهبردارم خون در سفیدی چشماهاش حلقه میزند وتوانگارکه دوباره احساس خطر میکنی دستت را میگیری جلوی صورتت ودوباره آن واژهای بی معنی را به زبان می آوری . صورت گرد رمال دوباره به حال طبیعی برمیگرد و دستش را حلقه میکند دور گردن جوان . مرد جوان میلرزدشاید از سرما؟اما لرزش انگشتها ورنگ میت شدن صورت این فکر را به ذهن متبادر میکند که مردد است که حالا باید بترسد وفرار کند یا اینکه بماند . رمال همینطورکه گردن جوانک را فشار میدهد میگوید خب حالا اگه میخوای بقیه شو گوش کنی چهارتا صلوات بفرست 14 هزار تومان هم به نیت 14 بذار لای این دفتر _لرزشی همراه با تپش شدید قلب به جان جوان می افتد رمال تکانی به خود میدهد ومیپرسد ها چیه تا اسم پولو شنیدی به تب ولرز افتدی همه تون شکل همید اگه من خارجی بودم چی؟ الان جیرینگی دلار میزدی بیرون مگه نه؟نگاهی به پاهای برهنه مرد می اندازد وداد میکشد با توام تو میلرزییدی نمیدانم از سوزو سرما ست یا از ترس شک ندارم خودش هم نمیدند که چرا اینطور با این شدت می لرزد انگار استخوانها برقص امده اند رمال که فریاد میکشد وطن فروش با توام میگم چهار هزار تومن پلک روی هم میکشید ومیدوی ومیدوی میدوی ومیدوی صدای چهار هزار تومن گفتنش مدام توی گوش اش تکرار میشود غریبه ی لعنتی برگرد همون کجایی که بودی صدای همهمه باعث میشود چشمان اش را باز کند شاید او هم دلش میخواهد بداند انتهای این پیاده رو کجاست عده ایی دور یک مرد حلقه زده اند مرد جمعیت را کنار میزند به سمت جوان می آید شما مشکلت چیه جوون خیره میوشد توی چشمان عسلی رنگ مرد وبعد ابروهاش را میچسباند بهم .مرد دستش را میگذارد روی شانه ی جوانک ومیگوید فکر میکنم مشکلی داری که اینجا ایستادی من دکتر روح هستم نترس بگو مشکلتو حل میکنم یک لایه چین مینشیند روی صورت جوانک انگار که بخواهد زار بزند وبگوید آقا من خودمو فراموش کردم یادم رفته کی بودم کی هستم کجا میخواستم بجای گفتن این جملات دستهاش را باز میکند ودور دورخودش میچرخد. مرد دستی به ریشش میکشد سرتاپای جوان را وارنداز میکند وبعد به پاهای برهنه اش خیره می شود بعد چند گام به عقب میرود و انگشتش را به سمت جوان میگیرد و میگوید تو غریبی مگه نه ؟ وبعد مرد فریاد میزند بگیردش اون مریضه بگیریدش .جوان شروع به دویدن میکند آنقدر سریع میدود که نمیفهمدوارد کوچه ایی شده که روی دیوارش این کوچه بن بست میباشد نوشته شده . صدای همهمه ی پشت سرش را میشنود به انتهای کوچه نزدیک میشود اما هنوز چوبه ی دار را ندیده به قدم هایش خیره میشوم تصویرش تیره میشود تصاویری گوناگون مثل پازل جلوی چشمهام سبز میشود کوچه توی چشمهام مچاله میشود مردجوان محو می شود دهنم خشک میشود ذهنم کند میوشد صداها اهسته می شوند حتی همهمه ی جمعیت را دیگر نمی شنوم سیاهی حاکم چشمهام میشود وجز تاریکی هیچ نمیبینم ببخشید من کی هستم؟ اینجا چیکار میکنم شما کجایید؟انگار اشتباهی شده .چرا هرچه فکر میکنم چیزی به خاطرم نمی اید فقط یک اسم که مشخص نیست را به یاد می آورم .
عضلاتتش سفت میشوند نفس اش به شماره می افتد وبعداز خواب میپرد
نفس نفس میزند دست اش را میگذارد روی قلبش ونفسی عمیق میکشد عرق سردی روی پیشانی اش غل میخورد روی دماغ اش جاخوش میکند پنجه اش را لای موهاش فرو میبرد و کشداروعمیق نفس می کشد
به دستشویی میرود دست اش را زیر شیر آب میگیرد وآبها را پخش میکند روی صورت اش_به آینه خیره که میشود پوست صورت اش چروک میخورد مردمک چشمها گشاد میشوند نعره زنان به سمت هال میدود . دوروبراش نگاه میکند همینطور که چشم میدواند توی هال دورخودش چرخ میزند وکلماتی نامفهوم برزبان می آورد .کلماتی گنگ و بی معنی از سر عجز وناتوانی
آرام روی پنجه مینشیند احساس غربت اش دوچندان میشود وقتی که میفهمد حرف زدن را از یاد برده .شاید جمله ی من کی هستم میخواهد بگوید که همراه با چمباتمه زدن روی زمین توی دهان اشبه هنرمند نماهایی که بانی خلق این اثر شدند
تقدیم با یک دنیا نفرت یک عمر تنفر ونفرین همراه با آرزوی بدترین ها
به ج ص
به ر ر
به م ب
بلندشو با توام بلندشو دستت را شل کن ومحکم بزن زیر گوشم و بگو خوابیدن بسه تنبل خان آنقدر محکم که صدای زنگ اش تا سالها بعد توی گوشم بماند یا دوباره توی چهارچوب در بایست ونعره بزن تو بدرد هیچی نمیخوری اصلا بیا دوباره آن ابروهای هشتی ات را بچسبان بهم و تپانچه را به سمتم نشانه بگیر وبگو کار سختی نیست فقط به یه اشاره کوچلو نیاز داره تا من خودم را پرت کنم توی آغوشت و بوی خوش عطرت را بکشم توی ریه هام زار بزنم تورو خدا تمومش کن معطل نکن قسمت میدهم دوباره اسلحه به سمت خودت نگیر که من به التماس بی افتم نه این کارو با من نکن کاش میشد دوباره از این جمله ام قهقهه بزنی وبگویی درست شکل فیلمهای هندی کاش نگویی این تپانچه یک تیر بیشتر ندارد فقط یک نفر ......
دستت را بگذار توی دستم تا برویم توی رختخواب که سرم را بگذارم بین سینه هات وگریه کنم نمیدونم بخدا نمیدونم انگشتان باریکت را فرو کن لای موهام ونوازش کن بگو تو هیچ وقت نمیدونستی اصلا نخواستی که بدونی اصلا بیا برویم توی همان پارک همیشگی قول میدهم اینبار نگویم همش پشت سرت حرف میزنند بگذار دوباره روی آن برگهای مچاله شده ی زرد قدم بزنیم تا مدام برگها صدای شکستن بدهند یا برویم توی تابستان روی صندلی لهستانی کافه دریا بنشینیم که موجها بپیچند بهم وخودشان را پخش کنند روی پاهات تا تو بخندی ودندانهای خرگوشی ات از لبت بزند بیرون حالا نمیشد روی میز یادگاری ننویسی وبه من نگاه کنی به چشمانی که التماس کمک دارند عجله نکن زود نگو کمکت میکنم دروغ میگویی تو تا آخرش نیستی پس نگو من تا آخرش هستم اصلا اگر حوصله اش را نداشتی بیا به زمستانی برویم که رگبارش خیسمان کرده بود توی همان پیاده رویی که درختان کنار جوی اش همیشه ی خدا گردن اشان به سمت پیاده رو خم بود بگذار دوباره سوز گونه های استخوانی ات را قرمز کند قسم ات می دهم نگو به چی بخندم که بگویم به این همه خوشبختی به این زندگی زیبا اصلا ببین نفس کشیدن که پول نمیخواد خودت را به من نزدیک کن تا دستم را دور کمرت حلقه کنم وبگویم تا میتونی نفس عمیق بکش شاید فردا حسرت همین نفس ها رو بخوری دختر از نفس های مجانی ات لذت ببر دوس نداشتم بگویم زندگی زیباست که تو برگردی و بگویی کل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی چقدر زود قول قرارهامان یادت رفت یادت نیست ؟توی یک روز زرد زیر درخت انجیراصلا همه ی آن قول قرارها بخورد توی سرت حداقل بیا غیرت بخرج بده وبجای من نعره بزن اون بی گناه اون فقط دوستم داره اصلا بدرک خودم نعره بزن اون اینقدر دست وپاچلفتیه که نمیتونه شلوارشو بکشه بالا تورا به تمام مقدسات عالم گریه نکن حداقل اگر خواستی گریه کنی بجای اینکه سرت بگذاری روی نردهای سیمانی داداگاه وزار بزنی من هرزه نیستم خودت را بینداز توی بغل نترس لازم نیست اشک هایت را پاک کنی بگذار با سرانگشتانم دردت را لمس کنم اصلا قول میدهم اگر برگردی تا خود صبح بیدار بمانیم که خوابت نبرد که دوباره آن مردک ریش بزی بیاید به خواب ات که گره ی روسری ات را توی دست اش بگیرد و نعره بزند هرزه هرزه بیا وصورتم را در دست بگیرو بگو چندروز بهم مهلت بده فقط چندروز
قسم ات میدهم مشت به سینه ام نکوب و بزدل را مدام تکرار نکن کاش موهای پرکلاغی ات را میریختی روی سینه ام و ومیگفتی تو قدرتمندترین آدمی هستی که من در تمام زندگی ام دیدم کاش نمیزدم زیر گوشت ات که جلوی اینه به ایستم بزنم زیر گوش خودم وناله بزنم مگه دروغ میگه ؟مه مثل سگ نترسیده بودی
کاش نعره نمیزدم همه ی قول و قرارهات بوی شاش میده که یهو سروکله ی آن لعنتی پیدا بشود و بعد سرت را فرو ببری لای پاهات زار بزنی آقا بخدا اشتباه رفتی من اینکاره نیستم کاش شقیقه هام را نمیگرفتم توی دستهام زار نمیزدم اسمش بن بسته شاید اگر به پایت می افتادم و زار میزدم اینکارو نکن دلت میسوخت و آن بلا را سرم نمی آوردی که هرشب آن ریش بزی لعنتی بیاد توی خوابم قهقه بزند عجب پس خودشو خلاص کرد؟روزهاست که منتظرم که تودر را باز کنی خودت را پرت کنی سمتم ودرآغوشم گریه کنان بگویی منو ببخش من هیچ وقت نفهمیدمت کاش روی همان صندلی لهستانی کافه دریا بنشینی به جای اینکه بگویی خسته شدم بگویی من ادامه میدم البته اگه تو حاضر باشی چه میشد بجای اینکه گل سرخ پلاسیده پارک را طرفم بگیری وبگویی
بیا عزیزم تقدیم با عشق بخاطریک ساعت گریه وزاری در داداگاه بگویی آفرین خوب سیاه اشان کردی فکرشو نمیکردم کاش دستت را دور زانوهات حلقه نکنی و نگویی ترس همه ی زندگی ام رو پر کرده ترس از پدر ترس از برادرترس از دین ترس از خدا کاش چانه ات را نگذاری روی زانوهات و نگویی که از سایه ام میترسم کاش آن تپانچه ی لعنتی فقط یک فشنگ.....فقط یک فشنگ بیشتر داشت......
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد
شاید پست آخر،شاید خدانگهداروبلاگ نویسی ،شاید .........
یک نویسنده توی متن مرد .یک متن از دردی نامعلوم آتش گرفت یک نویسنده دست از سرکچل ادبیات برداشت اما نوشت یکی نبود هیچکی نبود حتی خدا هم مرده بود یک نویسنده بود که نوشت یک نویسنده متن اش خیس شد نویسنده ایی متن اش از درد سوخت
یک نویسنده ننوشت یک نویسنده دوید اما هرچقدر دوید به جایی جز چند متر طناب نرسید اما نوشت یک نویسنده خودکشی نکرد اما زندگی هم نکرد
تقدیم به یک روح بخاطر زخم های ازلی و ابدی ، بخاطر زخم هایی که مثل خوره روحش را درانزوامیخورد ومیتراشید بخاطر دردهای عمیقی که هیچگاه درک نشد بخاطرخط به خط نوشته هایی که درک نشد
به علت داستان نویس شدنم به استاد ندیده ام صادق هدایت
گمشده
چقدر صدای تو دنباله داشت همه جا بود هرکجا که پا میگذاشتم توی کوچه ، حمام ، آشپزخانه ، صف نانوایی، حتی توی خواب، حتی وقتی گوشهایم را با دست میگرفتم جمله ی آنروزتوگوشم تکرار میشد گمشده پیدا نشد گمشده پیدا نشد
نمیدانم قبل از آن اتفاق بود یا بعد از آن اتفاق که تو مادرم بودی من هی قد میکشیدم و تو هی آب میرفتی من هی بزرگ میشدم و تو هی کوچک تر اونروزها توی خیابان هیچ زنی دیده نمیشد شاید دلیلش وجود دنداشتن پیاده رو بود خانه های کاهگلی آنقدر شبیه بهم هم بودند که تمام وقت فکرمیکردم اگر گم شوم با این خانه های شبیه بهم پیدا شدنم شبیه به معجزه ست
چادرت را به دندان میگرفتی ودستم را در دست _مدرسه امان چندان دور نبود نمیدانم چه اصراری بود که مرا با آن درشکه چی لعنتی برسانی درشکه چی کمتر حرف میزد چون بهش گفته بودی که از او میترسم سابق بر این نمیترسیدم با اینکه چشم هاش به اندازه ی چشم های وزق بود ولبهاش روی چانه آویزان اما نمیترسیدم حرفهاش یک جوری بود از همان روز اول به غیر طبیعی بودنش پی بردم همینطور که شلاقش را ول میداد توی تن اسبها سرش را به پشت چرخاند وبا صدایی که با شیهه ی اسب در آمیخت گفت آقا خیلی مواضب باشید این شهر خیلی بزرگه خیلیها گم شدند مدرسه که تمام شد از کنار در تکان نخورید تا بیایم دنبالتان نمیدانم تومرا گم کردی یا من تورا ،هرطورکه بود اشک برچشم گاهی توی خیابانها میدویدم وگاهی دورخودم _ تا اینکه شیهه ی اسب درشکی پیچید توی گوشم سینه اش را صاف کرد وچشمهاش را گرد
نگفتم آقا نگفتم از کنار درتکان نخورید؟ نگفتم گول این خیابان های پرزرق وبرق را نخورید؟ تا چهارروز بعداز این اتفاق این جمله را قبل از مدرسه و بعداز مدرسه تکرار میکرد تا اینکه انگار شب شد وماه چسبید به آسمان _توی صورتت چروک پیدا شده بود دیگر کمتر آشپزخانه روی تورا به خود میدید انگار که در آیینه زندگی میکردی هرچقدر بیشتر با خودت کلنجار میرفتی بیشتر پیر میشدی دیگر مثل آنوقتها خانه پراز میهمان نبود دیگر من هم بهانه ی پدری که سالهاست از مسافرت برنگشته را نمیگرفتم آنروز نقاب را گذاشتی گوشه ی طاقچه گفتی پسرکم مواضب خودت باش گفتم خیراست انشالا کجا میروید؟گفتی پدرتان انتظارم را میکشد گفتم مگر پدر برگشته اصلا کجا رفته بود ؟هرچقدر منتظر جواب ماندم جوابم نیامد چون تو رفته بودی
سالها بعد من تنها فرزند یک خانواده ی در قبرستان خفته بودم از وقتی که چشم باز کردم کسی نبود همیشه فکر میکردم کسی می آید دنبالم _همیشه وقتی قدم به خیابان میگذاشتم منتظر بودم که کسی خودش را پرتاب کند توی آغوشم و بگوید :آخه چقدر دنبالت گشتم بالاخره پیدات کردم _ اولین باری که دیدمت خورشید داشت برای بیرون آمدن از بین دوابر سمج جان میکند روسری را دور گردنت پیچانده بودی ایستاده بودی توی ایستگاهی که انگار محل زهر خوردن من بود نگهت که به من اصابت کرد احساس قلقلک کردم بلند بلند خندیدم انگار کسی دستش را تا آرنج فرو کرده بود توی پهلوم وهی قلقلکم میداد همینطورکه از نگاه کردنت دل نکندم دوزانو روی زمین نشستم از خنده زار زدم تو متعجب با لبهایی آویزان روی چانه زل زده بودی به من ،انگار مردد بودی که بخندی یا فریاد بزنی: به چی میخندی آقا ؟اگر میپرسیدی میگفتم به اینکه میگن عشق از یک نگاه شروع میشه توی صف نانوایی بود که دوباره همان احساس به من دست داد رو که برگرداندم مردی با سیبیل پرپشت با دست تورا نشانم داد لبهای گوشتالودت را جمع کرده بودی توی دهنت و با آن چشان تب دار به من نگاه میکردی قلقلک آنقدر زیاد شد که من روی زمین غلت میخوردم و میخندیدم صف نانوایی بهم ریخته بود همه جایشان را در صف را رها کردند و دورم حلقه زدند با خنده هایم همراه شدند از آنروز بود که احساس کردم جای یک چیز در زندگی ام خالیست انگار یه چیز کم بود آخرین بار توی صف تاکسی بود که دیدمت خواستم سرصحبت را باز کنم نزدیکت شدم طبق عادتی که از مدرسه روی سرم مانده بود دستم را گرفتم بالا و گفتم خانم اجازه؟ من یه چیزی گم کردم میشه کمکم کنید؟ انگار تو هم باورت شده بود که یک بچه مدرسه ایی کنارت ایستاده دستت را روی سرم کشیدی گفتی چی گم کردی عزیزم کاش همان لحضه که دستت را روی سرم گذاشتی عمرم تمام میشد میمیمردم کاش همان لحضه نفس کشیدنم از یادم میرفت و تمام میکردم گفتم نمیدونم چی بوده ولی مطمئنم یه چیزی رو گم کردم گونه های استخوانی ات گل انداخت و گفتی گم نکردی هیچوقت نبوده
تا آمدم بگویم ولی شما.. پریدی وسط حرفم و گفتی گشتم نبود نگرد نیست سه روز بعد عکست را زدند روی توی روزنامه ها چقدر هم زیبا شده بودی وبعد من هرچقدر توی ایستگاه منتظرت ماندم نیامدی که نیامدی آخرین امید نانوایی بود آنروزها فکر نمیکردم که چرا پی ات میگردم بی هیچ دلیلی داشتم بدنبالت میگشتم اصلا به امید دیدنت بود که شاگرد نانوایی شدم
اوس نانوا مرد خوبی بود تنها عیب اش این بود که مجبورت میکرد هروز به قصه ی تکراری اش گوش کنی هروز این حکایت را برایم تعریف میکرد ومن جرات نمیکردم بگویم :اینو چندبار اینو تعریف میکنی همیشه هم همراه با چنگ زدن به خمیرها شروع میکرد کهٍ
دختری بود که شب روز دنبال یه چیزی میگشت که نمیدونست چیه همه ی مردم آبادی میدونستند که اون یه چیزی گم کرده اما چی شو نمیدونستند و جالبترین بخش قضیه اینجا بود شروع و پایان قصه هیچوقت عوض نمیشد در پایان قصه بی هیچ دلیلی دخترک ناپدید میشد روزهای متمادی نان میپختم به حکایت تکراری اوس نانوا که آنقدر زیاد شده بود که دیگر تمام وقت امان را پر میکرد گوش میدادم تا اینکه تو نیامدی وبعد توی یک چهار دیواری تنگ نمور چشم باز کردم داشتی به من دیکته میگفتی :بابا آب داد
با خودم فکر میکردم که بابا کی آب داده ست یک سال بعد وقتی شکمت ورم کرد فهمیدم منظورت چه بوده پدر پارچ بدست کنارت نشسته بود وهی لیوان را پر میکردومیداد دستت ومیگفت بخور عسلم روتخم چشام نگهت میدارم اون مرتیکه اگه مرد بود بچه شو انکار نمیکرد حداقل اگه یه جو معرفت داشت نمیرفت خودشو گمو گور کنه سرم را گذاشتم روی شکمت بچه داشت توی شکمت ول میخورد دستت را گرفتم توی دستم گریه کنان گفتم نگفتم زنش نشو چقدر گفتم یکم صبرکنی بزرگ میشم خودم میگیرمت انجا بودکه خندیدی ودندانهای ردیفت دلم رابدرد آورد استخونهام انگار میخواستند دق کنند
نمیدانم چراهرچقدر میگذشت بزرگ نمیشدم تا اینکه مدتها بعد زنم شده بودی و من به این فکر میکرم که کجا دیده امت یک روز صبح سرت را توی دست گرفتم به عمق چشممهات خیره شدم یک چیز تهش بود یه چیزی که که باعث میشد فراموش کنم همیشه یک چیز کم است همینطور که لحضه به لحضه بیشتر توی چشمهات فرو میرفتم گفتم این چشما رو کجا دیدم خندیدی و روی تخت غلت زدی و گفتی پنجاه ساله داری این سوال روازم میپرسی و من میگم کاش پام میشکست واونروز از خونه بیرون نمی اومدم آهی کشیدی وادامه دادی اگه نیم ساعت تو ایسگاه تاکسی منتظر نمیموندم الان گرفتارت نبودم روی کمر میخوابیدی و بعداز مکثی کوتاه میپرسیدی انگار همین دیروز بود که تو تاکسی نشسته بودیم ورانندهه بهت گیر سه پیچ داده بود مواضب باش خودتو گم نکنی گفتم آره اما راننده تاکسی نبود اشتباه نمیکنی؟ موی سرت را با حرکت گردن ریخت روی شانه ش چپ ات و گفتی بابا تو الزلیمر داری همه ی مردا همین جوری اند نمونه ی بارزش همین شوهر قبلی ام که منو با یه بچه ی بدنیا نیومده ول کرد ورفت میگفت این بچه مال یکی دیگست مال من نیست حتی جرات نکرد تو چشای خودم اینا رو بگه یه روز صبح یه نامه از خودش گذاشت و رفت ودیگه هم برنگشت هی یادش بخیر انگار همین دیروز بود که بچه اش تو شکمم بود خدا ازت نگذره که باعث شدی اون موجود بیچاره رو بکشیم
آنروزها با همین حرفهای تکراری ات سر میکردم به امید اینکه یکروز شکمت بالا بیاید اما نیامد که نیامد تا اینکه دکتر گفت مشکل از شوهرته از آنروز بود که دیگر کنارم نخوابیدی تا اینکه شکمت ورم کرد تو حامله بودی واین بوی خیانت میداد اینقدر دل نازک شده بودی که نگاهت که میکردم گریه را سرمیدادی برادر کوچکت را هم این اواخر آورده بودی که هروز مدام سرت غر بزند دیکته بگو توروخدا دیکته بگو یا با گریه ی بیهوده ی تو همراه بشود و ار بزند بهت گفتم زنش نشو یکم صبر میکردی بزرگ میشدم خودم میگرفتمت تا اینکه خسته شدم وبه قاضی گفتم از کجا معلوم این جونوری که تو شکمه ایشونه تخم برادرش نباشه تورفتی تا با برادرت زندگی کنی ومن ساعتها روی پنجره مینشستم و خیره میشدم به رفت و آمد عابرین در پیاده رو
نمیدانم چرا هرروز دم پنجره مینشستم تا تو بیایی شاید بخاطر این بودکه قبل از رفتن حرفی از جدایی نزده بودی تا اینکه بازهم تو نیامدی
گفتند مشخص نیست کجا رفته هم خودش هم داداشش
گشتم نبود نگرد نیست این را نانوای سر محله اتان میگفت
تا اینکه ناامید شدم براه افتادم باید میرفتم اما نمیدانستم کجا هنوز دارم میروم اما نمیدانم کجا شاید در یکی ازهمین مسیرها دوباره پیدایت کنم
تقدیم به تو که آنقدر دوستت دارم که دلم میخواست سربه تنت نباشد
بوی تجزیه شدن بدنش را حس کرد بوی تعفن ساختمان را پر کرده بود تمام ساکنین با دستهای روی بینی از خانه هاشان بیرون آمده بودند وبه یکدگر مینگریستند وبعد عکسهایی که که درو یدوار محله را پر میکرد وبازهم گریه ها و حرفهای تکراری آشنایان و فامیل :
_میگن عاشق یه دختر بوده اینطورکه میگن دختر شوهر میکنه و اونم این بلا رو سرخودش میاره
پدرعاشقی بسوزه آقا بسوزه
_وبعددوستان نزدیکش0
_اااا جدی خودکشی کرد چقدر دیر
_من که اصلا تعجب نکردم
_جدا خودکشی کرد ؟چقدر خوب راحت شد بنده ی خدا آدم این دنیا نبود
یاس فلسفی آقا یاس فلسفی آدم اگه زیاد بره تو بهر کارای این دنیا عاقبتش میشه این _
به نظر من به پوچی رسیده بود
مادرش را دید که چادرش را دورگردن بسته ومدام سرش را به چپ وراست میچرخاند و ضجه میزند
_هی بهش گفتم ننه وبیت نداره آدم عزب تنها زندگی کنه بیا پیش خودم رو تخم چشام نگهت میدارم میگفت بدا ننه از صبح که از خواب بیدار میشم تا شوم خدا به فکر توام بخدا خیلی برام سخته اما خودت میدونی که نه من میتونم با آقجون بسازم نه اون با من سازگاره مجبورم ننه وبعد پدرش را دید که دستش را سایبان چشمهاش کرده وبین هق هق میگوید
گفتم باباجون ما که جز تو کسی رو نداریم چرا تنهایی زندگی کنی درسه ننه ات یکم دوندون گرده یکم بدخلقه اما من که گناهی ندارم دلم میخواد این آخر عمری کنارم باشی میگفت آقاجون اگه تو بگی بمیر من میمیرم اما خودت میدونی که ننه با من نمیسازه منم سنی ازم گذشته دیگه نمیتونم هروز قرقرهاشو تحمل کنم خسته شدم بس که سرکوفت خواهر زادهاشو به سرم زد عمه اش را دید که دستش را مشت میکند و به سینه میکوبد
_عمه براش بمیره آی کاش میمردم پرپر شدنشو نمیدیدم هی می اومد خونه مون ومیگفت عمه دارم تو اون خونه دیوونه میشم اینقد این زن و مرد آزارش کردند تا بچه فرار کرد تو اون بیغوله آخه جیگرم سوخت آی خدا مردم سر عموهای ذلیل مرده اش هم شانس نیاورد هیچ کودمشون نیومدن بگن پسر جون تو دردت چیه همیشه میگفت عمه من که کسی رو جز تو ندارم تو هم پدر منی هم مادر من تورو خدا تنهام نذار دیدی چی شد کاش پام میشکست و نمیرفتم زیارت _فقط دوروز بهش سر نزدم اینجوری شد آی خدااا من میکشتی نمیذاشتی پرپرشدن جونمو ببینم
وسرآخر عموی پیرش را دید که کمرش را با دست نگه داشته وباصدایی گرفته میگوید گفتم عمو ولش کن توکه نه پدرو مادر داری نه یه فامیل درست حسابی که بیان دستتو بگیرن اون از عمه ات که بخاطر چند متر زمین همه ی حجب و حیاشو خورده اون از بابات که بخاطر یه خونه ی فکستنی شیش ساله باهام حرف نمیزنه این اواخر همیشه میگفت عمو اگه تو نبودی تا حالا صد دفعه خودمو کشته بودم
سرما توی تنش پیچید ااز این حرفها چندشش شد قرص ها را از رویس میز برداشت توی نایلکس فرو کرد تیغ را فرستاد توی کاغذش وبه سمت اتاقش رفت وروی تختش دراز کشید
برای تو که اگر نبودی شاید این شعر زاییده نمیشد برای تو که خالق این اثرهرچند نازل هستی برای تو که نفس به نفس اینروزها را به تو مدیونم
به سمی گم کرده دوستی که دیر پیدا شد
باز خورشید که در خواب تورا مینگرد
پیله ی شعله ی شب تاب تورا مینگرد
وزمین حس مثلث شدنش نیست که نیست
نوردر دایره مهتاب تورا مینگرد
داغ مجنون وفراموشی لیلا دیدی
بی جهت نیست جنون تاب تورا می نگرد
فاصله مشق زمستانی وسرد است عزیز
گل یخ لهجه ی شاداب تورا مینگرد
به دوتن از عزیزانم با یاد وخاطره ی چهاروز فراموش نشدنی در مشهد
سینای عزیزم که شانه اش محل عقده گشایی بود عارف وآن شب کذایی در اتوبوس هیچگاه فراموشتان نخواهم کرد
لبم باش و جای دهانم بخند
گلو شو ودر استخوانم بخند
شکستنن ندیدی شکستن عزیز
به اجرشدن های نانم بخند
زمین چرخ میزند به دورسرم
به ریش تمام جهانم بخند
مگر حق ناز شدن داشتیم؟
که هم سوره با دیگرانم بخند
پرنده شکایت ندارد پدر
کلیسای بی آسمانم بخند
به سمیه زکی تبار که دلتنگی هایم را گریه کرد
بی خوابی
هی خودت را گول میزنی وضع که تا ابد هینطوری نمی مونه. تمام روز مینشینی یک گوشه ی اتاق و خیره میشوی به عکس هدایت و آن عینک ته استکانی اش . _پدرت در را که باز میکند بوی توتون میپاشد توی اتاق _نعره میزند اینم شد زندگی؟ به رفتن فکر می کنی به بودن به اینکه چرا آمدی به اینکه چرا باید بروی .ننه جون با همان چادر گل گلی روی پاهاش مینشیند ومیگوید اومدی کار کنی، غذا بخوری،
، زندگی کنی زن ببری ،بچه دار شی. بغض جلوی نفس ات را بند می آورد خوابت نمیگیرد روی تشک غلط میزنی به پشت میخوابی وعلی را میبینی که زبانش از دهننش بیرون زده. زبانش را گاز میگیرد و میگوید اشتباه اومدی. همه اشتباه اومدن._ همه میخوان بمونن اما نمی دونن اشتباه اومدن_ آقا رضا هم از اومدن شاکی بود_ همش گریه میکرد_ زبون بسته نمیتونست بگه منو برگردونین همون جایی که بودم. برا همین همیشه میشاشید به زندگی .صدای مادرت را میشنوی که بریده بریده میگوید خدا شانس بده همه بچه دارند ما هم بچه داریم. همین پسرعموت نیگاش کن یک نفری داره خرج شیش تا خونواده رو میده .پدرت را میبینی که پا روی بیل میگذارد و می گوید همه ی زندگیت شده نوشتن وخوندن آخه کره خر اینا که برا آدم نون آب نمیشه. به نفس نفس می افتد. بیل را صاف نگه میدارد وبه آن تکیه می کند.
اگه اینقد جوش میزنم برا خودت میگم ما که پامون لب گوره
_روبروی آینه می ایستی و زل میزنی به خودت و میگویی کی وقتش میرسه ؟هان؟پس کی قراره کارو تموم کنی؟ در شکل قاچ خوردن هندوانه صدا میکند و پدر وارد اتاق میشود.
بازم که داری با خودت حرف میزنی این دیونه بازی ها چیه از خودت در میاری؟
غلت میزنی به پشت وبالشت را میگذاری روی سرت وبه این شب بلند لعنت میفرستی. دکتر را میبینی که با چشمهای وق زده به مادرت خیره شده و می گوید این قرصایی که نوشتمو باید به موقع بخوره _پدر دفترت را زیر دستت بیرون میکشد و همینطور که روی هوا تکانش میدهد فریاد میزند ننویس لعنتی ننویس. خم میشوی روی دفتروهمینطور که گریه میکنی میگویی بنویس لامصب بنویس .هشت روز است که قرصهایت را نخوردی وفقط ادای خوردن را در می آوری. دیگر پلک هایت سنگین نمیشوند. . دوباره همه چیز به جای اولش برگشته. بازهم دلت میخواهد نباشی. دستت را میگذاری زیر سرت. پلک هایت را بهم فشار میدهی. مادرت ضجه میزند بیا پایین. خر نشو. کسی انگار در گوشت میگوید تمومش کن .یالا بپر.به فاصله ی سقف تا حیاط نگاه میکنی. ترس در دلت زبانه میکشد مادرت سرش را هوا میبرد و با عجز بتو نگاه میکند.دوباره برمیگردی جلوی آینه ومیزنی زیر گوش خودت ......ترسو
علی ناخنش را میجود و میگوید شنیدم تو هم میخواستی بپری؟ پریدن خوبه پرواز خوبه. اینجا بو میده فرار کن. بپر. اگه نپری بو میگیری. بوی شاش. بوی مدفوع آقا رضا._ خنده ات میگیرد. مانند بچه ها کف میزند _تو خندیدی من خندوندمت دورخودش میچرخد خندید خندیدی خندوندمش خندوندمت. آقا رضا همش میخنده. داداشم میگه به ریشه من میخنده .اما آقا رضا به ریش من نمیخنده. آقا رضا به ریش دنیا میخنده. شنیدم تو هیچوئقت نمیخندی. میگن همش گریه میکنی . حق داری اینا میخوان مارو تا قیامت نگه دارن اما ما میریم مگه نه ؟ اصلا اگه نذاشتن بریم بیا پرواز کنیم من راه پشت بومو بلدم. ننه جون همینطور که پاهای علیلش را ماساژ میداد گفت . پام که خوب که شدم میخوام پیاده برم پابوس اما رضا. بعد اونم میخوام یه مغازه باز کنم که دیگه سربار بابات نباشم .مادرت به رخت های توی تشت چنگ زد وگفت تو بدرد هیچی جز مفت خوری نمیخوری. علی دست کرد توی دماغش و گفت آقا رضا همیشه شبا میشا